نمی خواهم دگر دردم بگویم
زدل بُگسسته ام، رازی بگویم
فقط دیشب بخوابی بس پریشان
بدبدم روی خندانت ز عُصیان
نوشتم نامه ای تا که ات، بگویم
نه پیش من، که در پیش رقیبان
اگر سازی ز سوز دل نوا کرد
جفایی بر وفای تو، روا کرد
تو خود داری، نیالایی دمت را
نگهداری به پاکی، دامنت را
که روح تو همه سبزینۀ دشت
شکوه آن علفزار و، نم اشک
تو قابی در خیال خوب بودن
منم زُل بسته ای بر نقش موندن
نمی گویم، که ایکاشم بیائی
فقط ازرب، طلب کردم بمانی


 

نوشته شده توسط مهدی در 87/01/18 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت