تبليغاتX
لايق وصل ار نباشم با غم هجران خوشم

همچون پروانه دور ت بسوختم


 

نوشته شده توسط مهدی در 87/01/13 ساعت 18:4 موضوع | لینک ثابت


سلام مهربونم 

راستش رو بگو!

نگات که به نگاهی نیفتاده.دلمو که هنوز بایگانی نکردی.می دونم توقع زیادیه ولی به اون چشمها کمک

کن در حق دلم نا مردی نکن.

یه وقت یه پرنده نیاد به مهمونی دلت یه آواز قشنگ بخونه دیگه صدای منو نشنیده بگیری.

یه وقت یه قاصدک یه خبر دروغ بهت نگه تموم باورهای تقدیرم رو زیر نگین بداقبالی ام گم کنی

یه وقت نری زیر بارون جای بوسه های دلتنگی ام را از رو گونه ات پاک بشه.

یه وقت دستای عابری رو نگیری دستامو که گرمی شون از دستای تو هست تنها بزاری.

یه وقت نیمه شب بیدار نشم ببینم مهمون کلبه حقیر قلبم رفته به کاخ شاهزاده قصه ها

یه وقت حرف فرشته هارو گوش نکنی بری تو آسمون من رو اینجا بی نور بزاری.

یه وقت با پرستوها کوچ نکنن بگی منو نمی شناسی.می دونم تو هم می شی شبیه اون لالایی که یه

بار بیشتر تو زندگیم نشنیدم.

خودت خوب می دونی پرنده ها هم می دونن تموم گلهای سرخ هم می دونن از پس این ناسازگاری پناه

برده ام به سازگارترین موجود زمین.

پس اجازه بده چند روزی بدون واهمه زیر بال و پرت به خواب زمستانی عشق بروم.

اگر خواستی در پاییز قلبت گمم کنی کمک کن برگ نباشم که با باد نا امنی فرو ریزم وزیر گامهای غرور

نامردی تحقیر شوم.

           *******تقدیم به کسی که دوسش دارم ********


 

نوشته شده توسط مهدی در 87/01/13 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت


اگه يك روز فكر كردي نبودن

 يه كسي بهتر از بودنش

چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه

 و به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد

 بدون داري به خودت دروغ ميگي و

 هنوز دوستش داري

 


 

نوشته شده توسط مهدی در 87/01/09 ساعت 17:53 موضوع | لینک ثابت


بر دوش دلم بار غمت سنگین است

                         دور از تو همیشه قلب من غمگین است

   آن شب که دلت شکست یادت باشد

                          تا وان شکستن دل من این است


 

نوشته شده توسط مهدی در 87/01/09 ساعت 17:46 موضوع | لینک ثابت


نفرین بر تو غریبه

زندانی غم

چه خوش خیال بودم من٬ نفرین بر تو غریبه٬ به تو که روزی آشنا ترین لحظه هایم بودی. سکوت خسته و قلب شکسته ام را ببین٬ با من چه کردی؟ آیا تاوان عاشق شدن و عاشق بودن این است؟ اگر چنین است پس نفرین بر عشق.آیا تاوان وفاداریم این بود؟ همیشه بسوزم و بسازم و تنها بمانم برای کسی که خود را سمبلی از مجنون می دانست ولی در درون بویی از سنت زیبای عاشقی نبرده است. سنتی که در آن وقتی لیلی و مجنون بر آن سوگند می خوردند و پیوند عشق می بستند هیچ چیز یارای گسستن این عشق را نداشت. نفرین بر تو و قلب یخی ات که در آن حتی گرمای عشق آتشین و لیلی وار من اثری نگذاشت٬ عاشقم کردی و در باغ سبز نشانم دادی و مرا با خود به دنیای رویایی پر از زیبایی های عشق بردی ولی وقتی چشم باز کردم و حقیقت را یافتم حقیقت چیزی جز کوله باری از پشیمانی و یاس و ناامیدی از بی وفایی ها و دورنگی و رنگ و ریای تو نبود. نفرین بر تو غریبه. یادت می آید آن روزی که با هم ابرها را پلکانی قرار داده تا خود را به خورشید تابان برسانیم و آنجا خوشه هایی زرین از انوارش را چیدیم و لحظه هایمان را به مانند رنگین کمان رنگ عشق کردیم و تو گفتی که مرا مالک تمام زیبایی ها می کنی. حال می بینم از آن همه زیبایی سهم من زشتی٬ سیاهی و عشق نافرحام بود که شروع نشده به پایان رسید و مرا در زندان و قفس تنهاییم محبوس کرد. عشقی که به سرعت جای خود را به گدازه های آتشین خشم و نفرت داد. دوران تنها شدنم را در جاده انتظار گذراندم. نفرین بر تو غریبه!


 

نوشته شده توسط مهدی در 87/01/09 ساعت 17:34 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse