يه روزي يه نابينابود كه عاشق شده بود ولي چون نابينا بود معشوقش رو نمي ديد پس هر چي زيبايي تو ذهنش بود به معشوقش نسبت مي داد.هرروز كه مي نشست باهاش حرف بزنه مي گفت:حيف كه من چشم ندارم اگه دو تا چشم داشتم تا ابد پيشت مي موندم.واسه معشوقشم هيچي قشنگترازاين نبود كه يكي بهش بگه تااين حد دوسش داره!! يه روز از روزاي آفتابي خدا به عاشق خبردادن كه دو تاچشم واسه پيوند پيدا شده؟!؟!؟! قبول كرد چون فقط مي خواست معشوقش رو ببينه...........................وقتي كه چشاش باز شد ديدكه معشوقش نابيناست!!!!!!!!!! آره اون ديگه عاشقش نبود چون اون نابينا بود.!؟!!؟؟! پيش خودش گفت :من مي تونم با اين دوتا چشم مي تونم یه بار دیگه عاشق بشم! عاشق قصه ما معشوقش رو ترك كرد......... وقتي داشت مي رفت معشوقش صداش كردو با لبخند تلخ گفت:مي خواي بري ....مي خواي تركم كني... حرفي نيست ولي فقط ازت يه چيزي مي خوام: مواظب چشمام باش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري..........صبح بلند شي و ببيني كه ديگه دوسش نداري خيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتي ..............بي وفا شه اون كسي كه جونتو واسش گذاشتي
نوشته شده توسط مهدی در 86/09/09 ساعت 19:51 موضوع | لینک ثابت

خدايا هركه با من آشنا شد
نميدانم چرا زود بيوفا شد
نميدانم از اول بيوفا بود
يا كه نازش را كشيدم بيوفا شد .....
نوشته شده توسط مهدی در 86/09/09 ساعت 19:43 موضوع | لینک ثابت
دل ما را میان غم نوشتند ، تمام واژه هایش مبهم نوشتند، به این هم راضـــیم زیرا که ما را دوباره در کنار هم نوشتند. . .
نوشته شده توسط مهدی در 86/09/09 ساعت 19:36 موضوع | لینک ثابت
بوسه اسم است چون عمومي است . بوسه فعل است چون هم لازم است هم متعدي
.![]()
بوسه حرف تعجب است چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مبهوت مي کند.
بوسه ضمير است چون از قيد انسان خارج نيست. بوسه حرف ربط است چون 2 نفر را به
هم متصل مي کند![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط مهدی در 86/09/09 ساعت 19:35 موضوع | لینک ثابت
وقت رفتن نمیخوام ببینمت میدونم ببینمت کم میارم اگه یک لحظه فقط نگام کنی دلمو پشت سرم جا میزارم اگه خونسرد نگام به دل نگیر دل تو یه روز ازم خسته میشه اگه اسممو فقط صدا کنی راه رفتن واسه من بسته میشه وقت رفتن نباید گریه کنی اینجوری دلم برات تنگ نمیشه میدونم هر جای دنیا که باشم تو دلم عشق تو کمتر نمیشه
نوشته شده توسط مهدی در 86/09/08 ساعت 0:10 موضوع | لینک ثابت
ديگر براي ساختن حادثه مجالي نيست
ديگر براي زندگي حس و حالي نيست
من براي با تو بودن به هر دري زدم
ديگر براي به تو بودن راهكاري نيست
سر و پا عشق هستم عشق به تو اما
ديگر آن عشق بيش از اين علامت سوالي نيست
دلم شد گهواره خون از دوري تو
ديگر از دوري تو در من جاني نيست
شب و هر شب دعا كردم بهر وصال
ديگر بهر وصال جز دعا مرا كاري نيست
اميد داشتم . اميد رسيدن به تو
ديگر بي تو و بي اميد جز مرگ مرا حال نيست
نوشته شده توسط مهدی در 86/09/08 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.
نوشته شده توسط مهدی در 86/09/08 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت
یک دقیقه سکوت به خاطره به دنیا آمدن کسانی که رفتن را به ماندن ترجیح میدهند
یک دقیقه سکوت به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه و ابلهانه باقی ماند
یک دقیقه سکوت به خاطر امیدهایی که به نا امیدی مبدل شد
یک دقیقه سکوت به خاطر ستاره ی کوچکی که همیشه در آسمان پر ستاره و بی انتها تنها ماند
یک دقیقه سکوت به خاطر همه ی سال هایی که دروغ شنیدم
یک دقیقه سکوت به خاطر به خاطر روزها و لحظه های که ادامه دادن ناممکن می نمود اما عبور ناگریز بود
یک دقیقه سکوت...........
به خاطر بارانی شدن.....
بارانی شدن ......
جنازه ی من
همین دیروز به دنیا آمدم و همین فردا خواهم مرد
امروز را از من مگیر......
.jpg)
نوشته شده توسط مهدی در 86/09/08 ساعت 0:8 موضوع | لینک ثابت
آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد
آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده ام
وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين
ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند
و من از ميان رفتند
و آن لحظه من تنها يک چيز دارم
و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده
اما آنگاه مطمين باش
که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد
زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم
احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد
کوچهايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت
از رويای زيبای دنيا نگفت
از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت
کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بود
نميدانم چرا؟
کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبود
نوشته شده توسط مهدی در 86/09/08 ساعت 0:7 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اینم از بیوگرافی خودم
.. دوٍست دوستام هستم
زیر سایه بزرگ شدم ..
وقتی ۵ سالم بود بچه بودم
ولی خوب گذشته ها گذشته !!!
از وقتی که یادم میاد هیچی یادم نمونده
حدود 3 سالی تلاش کردم که به سن 20 سالگی برسم
هرچند که 20 سال طول کشید
در مسابقات جهانی هوش در وزن 57 کیلوگرم مقام طلا کسب کردم
ادامه دارد....
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY