تبليغاتX
لايق وصل ار نباشم با غم هجران خوشم

دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟

پسر گفت : نه ، نيستي

دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟

پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم

دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم

دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش

ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :

تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را

و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد



 

نوشته شده توسط مهدی در 86/09/07 ساعت 23:54 موضوع | لینک ثابت


آيا صداي قدمهايم را نمي شنوي که چگونه به دنبالت مي آيند؟...چشمهايم را نميبيني که چگونه از فراقت اشک ميريزند؟...صدايت ميکنم اما...حتي بر نميگردي ببيني من کيستم ، ...آري همانم که دلش را به نيم نگاهت فروخت!!!
اما افسوس... تو نه ميبيني ، نه ميشنوي و نه احساس ميکني...



 

نوشته شده توسط مهدی در 86/09/07 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت


امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم'' دوستت دارم.''تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هر آنچه در توان دارم همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم.بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم.بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم.ميخواهم بينديشي كه همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست هرچند كه جاهلانه فكري باشد.كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسي نيست.همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.نقش حقيقت را.همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.
اي آخرين ! آينه ام اينبار تو باش .



 

نوشته شده توسط مهدی در 86/09/07 ساعت 23:50 موضوع | لینک ثابت


TinyPic image


 

نوشته شده توسط مهدی در 86/09/07 ساعت 23:46 موضوع | لینک ثابت


  نامه...

 

يه قلم و يه کاغذ و يه عاشق هميشگي                                          

 

                                نميشه با نوشته ها اين همه احساسو بگي

 

 

 حرفاي پرشکایتی روکاغذاي خط خطي                                                   

 

                             از عشق من مونده فقط قلب پر از شکايتي

 

  يه بغض خامه توگلوم  يه دنياحرف ناتموم                                                                                                                                                                

                             آرزوهام پشت سرم نگاه من به رو به روم

 

اين کاغذای خط خطی نامه ی عاشقونمه  

                                                         

                           اين جاي پاي اشک من از گريه هاي نم نمه

 

از تو گله نميشه کرد اگه نمي ري از سرم                           

 

                             اگه هنوز در حسرت يه آرزوي باطلم        

 

از تو گله نميشه کرد شکايت از دل منه                                

 

                            شکستنم نتيجه ي اين همه دل سپردنه


 

نوشته شده توسط مهدی در 86/09/07 ساعت 23:39 موضوع | لینک ثابت


  در اين دنيا تک و تنها شدم من

 

                                گيا هي در دل صحرا شدم من

 

    چو مجنوني که از مردم گريزد 

 

                                    شتابان در پي ليلا شدم من

 

      چه بي ثمر مي خندم

 

                                   چه بي اثر ميگريم

 

      به ناکامي چرا رسوا شدم من

 

                                    چراعاشق چرا شيدا شدم من

 


 

نوشته شده توسط مهدی در 86/09/07 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت


 تاتوانستیم ندانستیم چه سود

           چون که دانستیم توانستن نبود


 

نوشته شده توسط مهدی در 86/09/07 ساعت 23:35 موضوع | لینک ثابت


آمدند،يخشان شکست

طنازی کردند،رقاصی کردند

عشوه آمدند، ،..،همخوابگی کردند

و در انتها ،درد زنانگی را بهانه کردند و رخت بستند و رفتند

وسوسه نور ،جانم را فرا گرفته بود

پای نهادم ،از تکه سنگها راهی باز کردم

و در دل سرودم:

راه طولانی خانه ،کی به انتها ميرسد

کی ميگذرم از آوارها و آواز ها

تا برسم به اتاقی که

هنوز عطر پودر های کودکی ام را ميدهد

به اتاقی که

کارنامه های رفوزگی ام را در آن پنهان میکرد م


کی ميرسم؟

از سنگ ها غلت خوردم...چند پله پايين تر و دوباره بالا کشيدم اين تن سنگين محزون را

نور،چشمک لرزانی ميزد

چند آجر بيشتر نمانده بود تا نور

دست و پايم را بيشتر جنباندم و در دل از شاعر خواندم

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور ،روی شانه آنهاست

نور ،دلم را قلقلک ميداد

اميد،خود زندگی بود

اما،..

پاها يی با کفش های سياه ،خود نمایی کردند
بله ؛جایگاه من عميقترين نقطه چاه است

نه،ديگر نور را دوست ندارم

و به گل ها حسادت نميورزم

نه،نور چشمم را ميزند

نه،نور را دوست ندارم

چشمم به سياهی خو گرفته است

نه ؛ نور را دوست ندارم


 

نوشته شده توسط مهدی در 86/09/07 ساعت 23:27 موضوع | لینک ثابت


زير آسمان دلتنگي خانه اي دارم

كه خورشيدش هميشه در حال غروب است

خانه ي من تك اتاق است وتمام لحظاتم را در آن اتاق مي گذرانم

پنجره اش به روي انتظار باز مي شود

و پرده هايش از جنس فاصله هاست

ديوار هايش به رنگ سياه است و

نواي سكوت فضاي خانه ام را پر كرده

 تنها همخانه و همسايه ام غم است

زنگ در خانه ام صداي افتادن اشك از چشم منتظر است،

هر چند كه در خانه ام هميشه قفل است

وكليد خانه هم در دست اوست

مي گذرانم روزها را با نگاه از پشت پنجره

و به  تماشاي انتظارمي نشينم

تا او مرا از اين قفس آزاد كند

كه كليد خانه ام در دستان اوست

 و او فقط مي تواند باز كند اين در بسته را

اميدوارم كه همانند رهگذري از كنار خانه ام رد نشود

نام خانه ي من تنهاييست


 

نوشته شده توسط مهدی در 86/09/07 ساعت 23:25 موضوع | لینک ثابت


باور نکن تنها ييت را من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزديکتر تو از تو به تو نزديکتر من
باور نکن تنهاييت را تا يک دل و يک درد داريم
تا درعبور از کوچه ي عشق بر دوش هم سر ميگذاريم
دل تاب تنهايي ندارد باور نکن تنهاييت را
 هرجاي اين دنيا که باشي من با توام تنهاي تنها
من با توام هر جا که هستي حتي اگر با هم نباشيم
حتي اگر يک لحظه يک روز با هم در اين عالم نباشيم
اين خانه را بگذار وبگذر با من بيا تا کعبه ي دل
باور نکن تنهاييت را من با توام منزل به منزل


 

نوشته شده توسط مهدی در 86/09/07 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse