گنه كردم گناهي پر ز لذت
درآغوشي كه گرم وآتشين بود
گنه كردم ميان بازواني
كه داغ وكينه جوي آهنين بود
در آن خلوتگه تاريك وخاموش
نگه كردم به چشم پر زرازش
دلم درسينه بي تابانه لرزيد
زخواهش هاي چشم پر نيازش
درآن خلوتگه تاريك وخاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روي لبهايم هوس ريخت
زاندوه دل ديوانه رستم
فرا خواندم به گوشش قصه ي عشق
تو را مي خواهم اي جانانه ي من
تو را مي خواهم اي آغوش جانبخش
تو را اي عاشق ديوانه ي من
هوس در ديدگانش شلعه افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
به روي شانه اش مستانه لرزيد
گنه كردم گناهي پر ز لذت
كنار پيكري لرزان و مدهوش
خداوندا چه مي داند چه كردم
درآن خلوتگه تاريك و خاموش
نوشته شده توسط مهدی در 86/08/18 ساعت 0:43 موضوع | لینک ثابت
همه می پرسند
:

نوشته شده توسط مهدی در 86/08/18 ساعت 0:41 موضوع | لینک ثابت
من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر
.
نوشته شده توسط مهدی در 86/08/18 ساعت 0:21 موضوع | لینک ثابت
شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو
احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو
.از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم
.پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو
.باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ،
قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو
.چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن
.حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو
.جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد
.قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو
.
نوشته شده توسط مهدی در 86/08/18 ساعت 0:17 موضوع | لینک ثابت

دوستم داشته باش دوستم داشته باش بادها دل تنگ اند دست ها
بیهوده چشم ها بی رنگند
دوستم داشته باش شهر ها می لرزند برگ ها می سوزند یاد ها می گندند
باز شو تا پرواز سبز باش با اواز اشتی کن با رنگ عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش سیب ها خشکیده یاس ها پوسیده شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش ابرها در راهند
دوستت دارم ها چه کوتاه اند اه چه کوتاه اند
دوستت خواهم داشت بیشتر از باران گرمتر از لبخند داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد ناب تر بارور خواهم شد
دوستم داشته باش برگ را باور کن افتابی تر شو
دوستم داشته باش ابرها در راهند دوستت دارم ها اه چه کوتاه اند اه چه کوتاه اند
خواب دیدم در خواب اب ابی تر بود روز پر سوز نبود زخم شرم اور نبود
خواب دیدم در تو رود در تب می سوخت نور گیسو می بافت باغچه گل می بافت
دوستم داشته باش عطرها در راه اند اه دوستت دارم ها چه کوتاه اند چه کوتاه اند
دوستم داشته باش ابرها در راهند بادها دل تنگ اند
...کلمات از من میگریزند و من در اندوه ناب ترین ونایاب ترین واژگانی که به قهر از لای انگشتان یخ زده واز دشت
حافظه ام گریختند در غربتی تلخ هاهای گریه می کنم اما کسی را مجال دیدن گریه من نیست
من با خویش و بدون حضور همه هست که می گریم بر زخم هایی که بر بال احساس خویش زده ام
بر فرصت های نابی که از کف داده ام وبر گریزی که کلمات از من داشته اند
!تصویر پشت تصویر خیال روی خیال
تلی از تصویر وخیال را می طلبم دشتی سرشار از کلماتی و دریایی لبریز از معانی بدیع را کلماتی با چنان
باری سنگین از محتوی که بتوا نند ثقل شیدایی مرا تاب اورند که مرا بال و پر پرواز دهند که بتوانم پله پله
بر انها رو به ملکوت بروم
که بتوانم بر انها جاری شوم
تنها در جاری شدن است که من معنی می دهم ....باید بروم بودن گیاه تلخ فرسودن است
و رفتن چشمه زاییده بالیدن است باید راه بیفتم فردا سپیده دمان حرکت خواهم کرد اه چه کسی را
خواهی کشید که گلبرگ های عاطفه های گم شده ات سرشار از طراوت یاد های من اند وخوب که بیندیشی خواهی دید که من هنوز هم بوی عشق می دهم بوی اندیشیدن بوی نوشتن بوی جاری شدن
من در نوشتن باید جاری شوم
!وعشق را در سنگلاخ سینه روزگار باید بپرورانم
نوشته شده توسط مهدی در 86/08/18 ساعت 0:13 موضوع | لینک ثابت
در شیارهای قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی؟عشق من در ایینه ای است که هر روز در ان مینگری......چشمان تو قبله عشق من است من به ان مینگرم وزیر سایه بان ابروهایت به خواب میروم.خوابی عمیق به عمق اقیانوس. در مهربانی لبهایت خنده می روید. در خمار چشمانت عشق غنچه ترد لبانت را چشیدم و بوییدم گل بلورین تو را تا اعماق وجودم
با جمله جاری میشوم احساسم در کالبدی سپید
(
دوستت دارم عزیزم)
نوشته شده توسط مهدی در 86/08/18 ساعت 0:7 موضوع | لینک ثابت
چه سرد و سخت است این زمین
بی هدف در این چهار راه خاکی گام بر می دارمبه کدام سو می روم ؟
نمی دانم
...در انتهای جاده سوم هجوم نور قلبم را می فشاردو گرمای آن نگرانم می کند
این گرمی سردش مرا تا مرز جنون می کشاند
چه سرد و سخت است این زمین حتی گرمایش نیز سوزش سرما را به همراه دارد
شک دارم آیا گرمایش حقیقت دارد؟؟
!
نوشته شده توسط مهدی در 86/08/18 ساعت 0:7 موضوع | لینک ثابت
عشق را بی سبب عنوان مکن
خواهش از بهر ستم خواهی انسان مکن
عشق در سینه نگهدار و هیچ فاش مگو
چون که تاریک است این راه و از آن یاد مکن
عشق آیینه قلب است در آن زنگی نیست
لیک این جمله نگهدار و عنوان مکن
در درون مایه عشقت ز جفا دوری کن
آشکارا زین سخن هیچ کجا یاد مکن
اگر از بهر کسی در عشق مردی. مردی
ورنه از جورو جفا عشق فریاد مکن

نوشته شده توسط مهدی در 86/08/18 ساعت 0:4 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اینم از بیوگرافی خودم
.. دوٍست دوستام هستم
زیر سایه بزرگ شدم ..
وقتی ۵ سالم بود بچه بودم
ولی خوب گذشته ها گذشته !!!
از وقتی که یادم میاد هیچی یادم نمونده
حدود 3 سالی تلاش کردم که به سن 20 سالگی برسم
هرچند که 20 سال طول کشید
در مسابقات جهانی هوش در وزن 57 کیلوگرم مقام طلا کسب کردم
ادامه دارد....
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY