يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود
يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود
يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا
يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا
اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند
نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند
زير آوار جفا دل دادش به هر بلا
با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها
اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شو باخت
قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد
هيشكي خوابشو نديد، گل يادشو نچيد
گم شدش تو قصه ها، توي شهر عاشقا
نوشته شده توسط مهدی در 85/06/31 ساعت 17:0 موضوع | لینک ثابت
ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ
غریب واره دیر آشنا خداحافظ
به قله ات نرسانید بخت کوتاهم
بلند پایه بالا بلا خداحافظ
تو ابتدای خوش ماجرای من بودی
ای انتهای بد ماجرا خداحافظ
به بسترت نرسیدند کوزه های عطش
سراب تفته چشمه نما خداحافظ
میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم
بگو سلام بگویم و یا خداحافظ
قبول می کنم از چشمهای معصومت
که بی گناه ترینی ولی خداحافظ
اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا
ولی برای همیشه تو را خداحافظ .
نوشته شده توسط مهدی در 85/06/31 ساعت 16:51 موضوع | لینک ثابت
گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم
گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم
باید برم برای تو فقط یه حرف ساده بود
کاشکی میدیدی قلب من به زیر پات افتاده بود
سفر همیشه قصه رفتنه و دلتنگیه
به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه
همیشه یک نفر میره آدم و تنها میزاره
میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میزاره
نوشته شده توسط مهدی در 85/06/31 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است 
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...
نوشته شده توسط مهدی در 85/06/31 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت
به همان قدر که چشم تو پر از زیباییست
بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهاییست
این غزلهای زلالی که زمن میشنوی
چشمه جاری اندوه دلی دریاییست
چند وقت است که بازیچه مردم شده ام
گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیاییست
دل به دریا زده تا بازهم آغاز کنم
ماجرایی که سرانجامش یک رسواییست
امشب ای آینه تکلیف مرا روشن کن
حق به دست دل من عقل و یا زیباییست
دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین
به خداوند که معشوقه من بالاییست
این غزل نیز دل تنگ مرا باز نکرد
روح من تشنه یک زمزمه نیماییست
نوشته شده توسط مهدی در 85/06/31 ساعت 16:45 موضوع | لینک ثابت
ناگهان در كوچه ديدم بي وفاي خويش را
باز گم كردم ز شادي دست و پاي خويش را
گفته بودم بعد از اين بايد فراموشش كنم
ديدمش وز ياد بردم گفته هاي خويش را
ديدمو آمد به يادم دردمندي هاي دل
گرچه غافل بود آن مه مبتلاي خويش را
تا به من نزديك شد گفتم سلام اي آشنا
گفتم اما هيچ نشنيدم صداي خويش را
نوشته شده توسط مهدی در 85/06/31 ساعت 16:39 موضوع | لینک ثابت
شب نيست از اندوه چشمانت،پلكي به رويِ پلك بگذارم
ترسم فراموشت كنم ناگه، تا از خيالت چشم بردارم
من بودم وماه وشب وشعرم؛ ـ شعري كه سهم چشمهايت شد!
حرفِ دلت با ماه مي گفتي؛ ـ ماهي كه هر شب داده آزارم ـ
اينگونه با من دشمني تا كي؛ ـ ديگر به خواب من نمي آيي ـ
در كوچه باغ خواب روياها آيا نخواهي كرد تكرارم
اين چندمين بار است بي خوابي سهم من از چشمان ناز توست
هرگاه قرص ماه كاملتر، من نيز تا خورشيد بيدارم
زيبا شبي بر چشم من بُگذر تا در وجودِ خويش دريابي؛
من شاعري آواره با عشقم ازشعر چشمان تو سرشارم
o
يك روز باران خوب يادم هست؛آهسته گفتي دوستم داري
با واژه هاي ساده اما سخت،گفتم كه من هم دوستت دارم
حالا هزاران سال بعد از تو ياد سكوت خويش مي افتم
يك شوق ديرين مي دود در من، ميخواهد از من خواب انگارم
oo
فردا مرا از ياد خواهي بُرد، فردا؛- همين فردا كه ميآيد -
زان پس درونِ خود به آساني روزي تو خواهي كرد انكارم
نوشته شده توسط مهدی در 85/06/31 ساعت 16:38 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهدی در 85/06/31 ساعت 16:37 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اینم از بیوگرافی خودم
.. دوٍست دوستام هستم
زیر سایه بزرگ شدم ..
وقتی ۵ سالم بود بچه بودم
ولی خوب گذشته ها گذشته !!!
از وقتی که یادم میاد هیچی یادم نمونده
حدود 3 سالی تلاش کردم که به سن 20 سالگی برسم
هرچند که 20 سال طول کشید
در مسابقات جهانی هوش در وزن 57 کیلوگرم مقام طلا کسب کردم
ادامه دارد....
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY